مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
215
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خويش كه جزاير كافور و قصر بلور بود ، روان شد . و در نزد ملك مزلزل ، گوسالهء بود كه حلى و حلل بر وى پوشانده ، به دو ستايش ميكرد . روزى مزلزل با قوم خود بپرستش گوساله درآمدند . او را هراسان يافتند . ملك به او گفت : اى خداى من ، از براى چه هراسانى ؟ شيطان از درون گوساله پاسخ داد و گفت : اى مزلزل ، پسر تو بدين ابراهيم خليل ميل كرده و در دست غريب ، پادشاه عراق ، مسلمان شده . پس تمامت حكايت با ملك بازگفت . چون ملك سخن گوساله بشنيد ، حيران شد و از بتخانه بدر شد و بر تخت مملكت بنشست و بزرگان دولت بخواست . چون بزرگان دولت حاضر آمدند ، ملك آنچه از صنم شنيده بود ، بيان كرد . ايشان در عجب شدند و گفتند : اى ملك ، چكار كنيم ؟ ملك گفت : چون پسر من درآيد و شما ببينيد كه من او را در آغوش گرفتم ، او را بگيريد و ببنديد . چون روز دوم از اين واقعه بگذشت ، زلزال با غريب و صنم پادشاه گرج به شهر پدر برسيد . چون بقصر درآمد ، خادمان برو و غريب حمله كردند . ايشان را گرفته و در پيشگاه ملك مزلزل بردند . ملك به چشم غضب بپسر خود نگاه كرد و گفت : اى پليدك ، از دين خود و دين پدران خود جدا گشتهاى ؟ پسر گفت : آرى . دينى حق برگزيدم . و تو نيز مسلمان شو تا از سخط پروردگار ، سالم بمانى . ملك بپسر خشم آورده ، به او گفت : اى تخمهء ناپاك ، ترا رتبت بدين مقام رسيد كه با من اينگونه سخنان گوئى ؟ پس از آن فرمود كه او را در زندان كنند و روى بغريب آورده ، به او گفت : اى پستترين انسيان ، چگونه عقل پسر مرا دزديدى و او را از دين خود بدر بردى ؟ غريب گفت : او را از ضلالت بسوى هدايت بردم . ملك بانگ بعفريتى زد كه سيار نام داشت و به او گفت : اين پليدك را بگير و در وادى آتش بگذار تا در آنجا هلاك شود . و آن وادى از غايت گرمى ، قسمى بود كه هركس در آنجا فرود ميآمد ، درحال هلاك مىشد و ساعتى زنده نميماند . و به آن وادى ، كوهى بلند احاطت كرده بود كه از آن كوه ، راه بدر نمىرفت . سيار عفريت پيش آمده ، غريب را برداشت و بر هوا شد و به قصد آن